سيد محمد باقر برقعى
203
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كه فرزند ديدم جوانمرديت * ولى آتشم زد مرا سرديت نهانش مكن خواندهام از غمت * عيان است گرد گل آن شبنمت وجود مرا زاريم چيره بود * نگاهش به چشمان من خيره بود نگاهى كه بود همچو آتشفشان * نگاهى كه شد قلبم اخگر از آن نگاهش به حق آتش افروز بود * نه تنها جگر استخوان سوز بود به دو گفتم اى دين و ايمان من * بريزد بلاى تو در جان من الهى بود سايهات بر سرم * بكن آگه از زاريت مادرم بگفت هرچه گويم همان گوش گير * تن خستهام را در آغوش گير كه بر زندگانى ندارم اميد * يقين موسم مرگ من در رسيد نهادم سر خويش بر سينهاش * همان سينه همچو آيينهاش روان گشت از ديده سيلاب خون * چه سازم كه بر چاره بودم زبون مرا گفت اى نور چشمان من * روانست از پيكرم جان من بكن رحمى آخر بر اين قلب ريش * مرنجان روانم ز زارى خويش كلام خدا بر لبانش نشست * پس آنگه دو چشمان خود را ببست كنون كنج عزلت مكان من است * شب و روز اشكم خوراك من است چه درّى به كف بود و نشناختم * كنون مىشناسم كه آن باختم بدانقدر اين درّ ناياب را * چو بينى ز من اين تبوتاب را تو دُروَش ز افغان و آهت چه سود * رسان بعد از اين بر روانش درود